تبليغاتX
كبوتر مهاجر
كبوتر مهاجر
به دلایلی نانوشتنی از این آشیانه می روم تا شاید در جایی دیگر بانامی دیگر به سراغتان آیم شاید بهتر از این که خوب نبود و می دانم.

ممنون از همه ی دوستانی که مرا این مدت خجلت زده ی حضورشان کردند

حرف تازه ای به خاطرم نمی رسد

ورنه با تو حرف می زدم

من هنوز زنده ام

آفتاب پشت ابر مانده ام

من در این سکوت

بارها برایتان

شعر گفته ام-شعر خوانده ام

من خیال نیستم

هستم وهنوز

معتقد به واژه ی زوال نیستم

حرف تازه ی به خاطرم نمی رسد

ورنه-لال نیستم.

در روزها وشب های خدایی این روزها تان من گنهکار را هم اگر قابل دانستید عنایتی کنید به دعایی.

مگر صاحب دلی روزی به رحمت

کند در حق این مسکین دعایی

یا علی مدد

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم شهریور 1388 توسط سيده زينب |

"خدا کنه ازمن راضی باشه ،خیلی اذیتش می کردم.بچه بزرگ بودم وسر به سرش می ذاشتم،ازش خیلی کار میخواستم.کاش ازم راضی باشه..."

وهمینجور که اینا رو می گه اشک از چشماش جاریه:"همیشه فکر می کردیم این بار نوبت ماست.صدای مارش جبهه که می پیچید دلمون می لرزید...خدا چه نیرویی تودلای ما گذاشته بود.ازاین تشییع جنازه به اون تشییع جنازه،از این بیمارستان به اون بیمارستان وهمش می رفتیم راه پیمایی...وهمش منتظر بودیم....

عملیات تموم شده بود.رزمنده ها برگشته بودند.داییای دیگه تم اومده بودند وازدایی محمد وبابات خبری نبود.همون موقع یه شهید آورده بودند که همنام بابات بود،غوغایی شد تو فامیل،بچه هارو از مدرسه فرستادن خونه...

بلاخره خبر دادن که حاجی  توی بیمارستان تبریزبستریه،یکی ام زنگ زد و گفت که سید محمدشیمیایی شده و توی ورزشگاه آزادیه.

داییات و عزیز راه افتادن که برن وچون پابه ماه بودم اجازه نمی دادن باهاشون برم انقدر اصرار والتماس کردم تا قبول کردند.

توی ورزشگاه که رفتیم کلی گشتیم تا داییتو پیدا کردیم.تمومه تنش سیاه بودو پر تاول وقتی دید ما داریم گریه می کنیم گفت چتونه من که الان خوب شدم اولی که آورده بودنم کور بودم پس من شهید شم می خواید چه کنید...از اونجا رفتیم تبریز اوضاع بابات افتضاح بود فقط یه جنازه بود که بهش یه تعداد لوله وسیم وصل بود ودکترام ازش ناامید ...اشک امونم نمی داد.سرگردون بودیم وغریب. گفتن بهتره ببرینش تهران این بیمارستانو بمبارون می کنند مریضایی که نمی تونند برن تو پناهگاه همینجا می مونند خطرناکه...

وقتی بابات توتهران بستری بود گفت من باید یه شب پیش حاجی بمونم گفتم خودت مجروحی قبول نکرد وموند بعد خیلی باهاش شوخی می کرد می گفت حاجی خوب داری کاسبی می کنیا،خوابیدی اینجا بقیه پذیراییت کنند..."

(دایی چندوقت بعد میادخونه  ،ننجون(یا همون عزیز یا مادربزرگ یا هر چیزدیگه ای که نوه هاش این روزا صداش می کنند!)می گفت :"به خاطر وضعش 2 ماهی مرخصی داشت چند روزی خونه بود ولی بعدش تاب نیاورد یه روز گفت ننه یه تعدادرزمنده دارن می رن جبهه  اجازه بده برم بدرقه شون،خونه شما بودم اومد دم در صدام زد گفتم خوب برو دیگه مگه نمی خوای بری بدرقه.گفت ننه من باید با اینا برم کارشون حساب نداره باید مطمئن شم بر نمی گردن!...توراهرو دنبالش میرفتم گفت ننه یه عکس جدید گرفتم به سید فاطمه گفتم کجاست ازش بگیرین .گفتم عکس می خوام چیکار این همه عکستو داریم!تا دم در رفت و برگشت وگفت ننه از من راضی باش ورفت" ورفت...)

مادر خیلی چیزا می گه از شیوه ی مجروحیت بابا،،از ناامیدی همه از بهبود بابا... از شهادت دایی ،از خستگیی دایی از جبهه کردستان از این که می گفت دلم می خواد با دشمن اصلی بجنگم(که آخرم رفت جنوب وهمونجام شهید شد.توی جزیره مجنون .بچه که بودم فکر می کردم که اسمشو واسه این گذاشتن که اونجا خیلیا شهید شدن جزیره ی عشاق!مجنون)

کنار مزار دایی نشستم صدای ندبه میاد یاد نامه دایی می افتم که از جبهه فرستاده بود..روی کاغذ مینویسم:دایی جان اگر از احوالات ما بپرسی خوب است ...اما توباور نکن.زل می زنم به عکس توی قاب وبعد خجالت می کشم،آروم می گم دایی اونجوری نگام نکن چه توقعی داری ..من تو دوره ای اومدم که اصلا این خبرا نبود.تونبودی وبابا هم ظاهرا سالم بود!ومن یادم نبود از وقتی که بار اضافه بودم برای مامان که از این بیمارستان به آن بیمارستان بود.و من یادم نبود...وتقصیر من نبود که یادم نبود خیلی از آنها که بودند هم یادشان نبود!...

منو هم نسلام وقتی اومدیم ،که همه چیز خوب بود!ماوقتی اومدیم که همه از همه چیز ایراد می گرفتن. ما وقتی اومدیم که یاد گرفتیم هرچیزی رومی شه برد زیر سوال.هر حرفی می شه گفت هرکاری ...ما وقتی آمدیم که تلوزیون می گفت آن موقع ها خیلی کیف داشت ،می گفت آن موقع ها همش عشق وحال بود چه مدلی اش را نفهمیدیم!ما هم گفتیم خوب خوش بحالتان .حالتان را بردیدحالا بذارید ماحال کنیم،بذارید زندگیمونوبکنیم .دست بردارید...

تقصیرشماییست که رفتید!...وما نفهمیدیم که چرا رفتید.

آره میدونم ...میدونم اونجوری نگام نکن ...حالا که میدانیم چه ،ها...سرم را پایین می اندازم ...به زمان شهادتش روی مزار  نگاه میکنم :وقتی اورفت من آمدم.سرمو بالا می یارم:بهتر نبود به جای چون منی تو باشی...

دوباره یاد حرفهای مادر می افتم:

"...خدا کنه امام از ما راضی باشه،خدا کنه شهدا از ما راضی باشند.خدا کنه ما بتونیم راهشون رو ادامه بدیم .آقا گفته:ادامه دادن راه شهدا کمتر از خود شهادت نیست.. ولی من فکر کنم سخت تره همت میخواد تو این دوره نگه داشتن ایمان ...حالا یک عده ای می خواند شهدا رو،رزمنده ها رو،کارشون رو ببرن زیر سوال.یه عده ام تحت تاثیر جو برگشتن پشیمون شدن.شماها وظیفه دارید.کسی که بیشترمی دونه بیشتر وظیفه داره.نذارید هرکس از راه رسید هرتوهینی دلش خواست به مقدسات وارزش ها بکنه ،شما حق ندارید ساکت باشیددر مقابل این آدمایی که این روزا نون به نرخ روز می خورن.مواظب این انقلاب باشید این انقلاب به این راحتی ها بدست نیامده"اشک هاش منم به اشک نشونده .می دونم اینارو چرا به من می گه،انگار بخواد وظایفم را یاد آوری کنه .انگارکه میبینه این روزها چه گونه ام....

از خاطره نماز جمعه تهران پشت آقامی گه ،از این که بعد ازمدت ها شور وشوق آن موقع ها را حس کرده چشاش برق می زنند...دوباره اشک هاش جاری میشه ومیگه" مواظب رهبر باشیدکه خیلی تنهاست مواظب باشید هرچی می گه خوب گوش کنید وعمل کنید.خدای نکرده کاری نکنید،نکنیم ناراحت شه"

بعد دعا میکنه:"خدا یااین نور ولایتواز مانگیر.زنده باشیم به ولای علی ،بمیریم به ولای علی..."

 

نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم تیر 1388 توسط سيده زينب |

سلام.طبق وعده ای که داده بودم حالا که امتحانات من تموم شده، دوستان علاقمند! !رو منتظر نمی زارم و می رم سر ادامه ی بحث مدیریت اسلامی

 

اسلام در مورد مدیریت دو نظریه شاخص داره:

نظریه اول"نظریه رشد"ه این نظریه رو شهید مطهری برای اولین بار وقبل از انقلاب مطرح کردند و در واقع پیش قراول بحث مدیریت اسلامی بودند

نظریه دوم نظریه "مدیریت رحمانی"ه که از قرآن ومعارف استنباط می شه ودر واقع شرح مدیریت خداست بر جهان.که تو این مطلب سعی می کنم مختصری در حد توان در موردشون توضیح بدم.

نظریه رشد:توی اسلام مترادف رشد همون ارشاد وهدایته.در واقع توی اصطلاحات اسلامی رشد همون قدرت مدیریت وهدایته.

توی فقه اسلامی رشد کیفیت روحی داره یعنی یه نوع بلوغه بر خلاف اصطلاحات عام که تنهابرای کیفیت جسمی استفاده میشه.مقصود از رشد روحی شایستگی وتوانایی تشخیص درک ولیاقت رهبریه.

اگه انسان در یک موضوع به خصوص،این لیاقت وشایستگی رو داشت،رشد مخصوص به اون موضوع رو داره ودر واقع مدیریتم تنها یکی از شاخه های رشده.

یکی از مهمترین سرمایه ها سرمایه های انسانیه، یکی از مهمترین که نه در واقع مهمترین سرمایه ها ست.که به کار گرفتن اونها،بهره برداری ازشون،سامان دادن به این سرمایه ها وغیره وغیره نوعی از رشده که امروزه به نام مدیریت شناخته میشه.اگه بخوایم این نظریه رو از دیدگاه قرآن بررسی کنیم بد نیست بریم سراغ داستان فرعون توی قرآن...

قرآن در آیه 97 سوره هودمی فرماید:«وما امر فرعون برشید»که تفسیرش می شه حکومت فرعون مطابق رشد نبوده در حالی که این حکومتیه که توش با کمک نیروی انسانی عظیمی اهرام مصر ساخته شده ومردم توش به رهبرشون سجده می کردند که مطمئنا ناشی بوده از یک مدیریت قدرتمند.

فرعون سیاست مداری رو داشته مثل هامون ومغز اقتصادیی مثل قارون و..اما با این حال قرآن میگه حکومتش رشید نبوده گرچه خودش ادعای رشد داشته.

قرآن علت عدم رشدش رو سه چیز می دونه:

1.استضعاف(یعنی یه عده ازمردم رو به ضعف کشونده)قصص آیه 4

2.استخفاف(یعنی مردم رو خوار و بی شخصیت می کرد تا اونو اطاعت کنند)زخرف آیه 54

3.استعباد(یعنی اونها رو بنده ی خودش کرده بود)شعرا آیه 22

که از همین آیات قواعدی بدست میاد:

اول اینکه صرف پیش رفت وافزایش تولیدواز این دست علامت رشد نیست.

دوم:هرگونه بی توجهی به کرامت وشخصیت انسانی ضد رشده ومدیریت نامطلوب رو نشون میده.

سوم:مدیریت رشید مدیریتی که رشد مادی ومعنوی انسان رو با هم داشته باشه.

بر اساس این نظریه ،مدیریت غربی صرفا با موفقیت های ظاهری وپیش رفت های مادی نمی تونه رشید باشه.ملاک رشد در مدیریت توجه به انسانیت انسانه.حتمابرخی دوستان مخالفند ومی گن که توی مدیریت غربی به خود انسان هم توجه می شه.درسته ،اما هدف از اون رشد خود انسان نیست بلکه هدف اون هم بر می گرده به سازمانو افزایش کارایی وتولیدو...

در حالی که انسان در نظریه رشد وسیله رسیدن به هدف نیست بلکه موضوع هدفه وباید اعتلا وپیشرفت همه جانبه ی او لحاظ بشه.

خوب از اونجایی که نظریه رشد با این که سعی کردم خلاصه باشه خیلی طولانی  شد نظریه مدیریت رحمانی رو می زارم واسه ی یه وقت دیگه.

مطمئنا توضیحات خیلی بهتروجامع تری هم در این زمینه وجود داره وخوب من فقط دو تا کتاب خوندم ویه کم وبگردی کردم وکتاب آقای قوامی رم که تقریبا خوردم اما تا حالا به یه کتاب خیلی جامع وخوب در این زمینه بر نخوردم بیشتره کتاب ها توی نظریه می مونند.اگه کتاب یا مطلب جامعی میشناسید لطفا معرفی کنید.

می دونم مطلب خیلی طولانی وخسته کننده است اما خیلی خوشحال میشم دوستان بخونند ونظرات انتقادی بدن.

یاعلی مدد

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نهم تیر 1388 توسط سيده زينب |
سلام دوستان.

حجت‌الاسلام جواد محمدزماني به مناسبت سخنان گهربار وتاریخ ساز رهبري تو نماز جمعه اخير تهران،

 شعري سروده که من رو دقیقا برد تو حال وهوای اون موقعی که خطبه رو(البته به صورت ضبط شده

چون قسمت نبود ما پشت آقا نماز بخونیم.)گوش کردم: 

ديشب اين طبع، بي‌قرار شما
خواست عرض ارادتي بكند
دست كم از دل شكسته‌تان
واژه‌هايم عيادتي بكند

***

چشم بد دور، عمرتان بسيار
كس نبيند ملالتان آقا!
ما نمرديم خون دل بخوري
تخت باشد خيالتان آقا!

***

چيست روباه در مصاف شير؟!
چه نيازي به امر يا گفته؟!
تو فقط ابرويي به هم آور
مي‌شود خواب دشمن آشفته

***

هست خاموشي‌ات پر از فرياد
در تو آرامشي است طوفاني
«الذي انزل السكينه» تو را
كرده سرشار از فراواني

***

واژه‌ها از لبت تراويدند
پرصلابت، پرعاطفه، پرشور
آفريدند در دل مردم
عزت، آمادگي، حماسه، حضور

***

اين حماسه همه ز يمن تو بود
گرچه از آن مردمش خواندي
رهبرا! تا ابد ولي محبوب
در دل عاشقان خود ماندي

***

سهم دلدادگان تو سلوي
قسمتِ دشمنان تو سجيل
رهبري نيست در جهان جز تو
كه ز امت چنين كند تجليل

***

نسل سوم چو نسل اول هست
با شعف با شعور با باور
جاري است انقلاب چون كوثر
هان! «فصل لربك وانحر»

***

گرچه در باغ سينه‌ات داري
لطف‌ها، مهرها، محبت‌ها
گفتي اما نمي‌روي چو حسين
تا ابد زير بار بدعت‌ها!

***

ناگهان در نماز جمعه شهر
عطر محراب جمكران گل كرد
بغض تو تا شكست بر لب‌ها
ذكر يا صاحب الزمان (عج) گل كرد

***

جان ايران! چه شد كه جانت را
جان ناقابلي گمان كردي؟!
آبروي همه مسلمانان
اشك ما را چرا درآوردي؟!

***

جسم تو كامل است، ناقص نيست
مي‌دهد عطر يك بغل گل ياس
دستت اما حكايتي دارد...
رَحِمَ اللهُ عَمِي العباس!

برگرفته از خبرگزاری فارس

یاعلی مدد

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم تیر 1388 توسط سيده زينب |

ـيادم رفته بود سلام !كنم امروز آمدم سلامش را بنويسم.امروز فرداي ديروز است كه اين مطلب را

نوشتم:سلام!

ـچند روز پیش چند تا از رفقا حالشون به علت خوردن یکی از غذاهای سلف دانشگامون کمی تا

قسمتی بد شده بودوحسابی داغون بودند دل پیچه داشتند وحالت تهوع به یکیشون گفتم بالا بیاری

خوب می شی...گفت :سرمم درد می کنه اصلا همه بدنم درد می کنه،داغونم،دارم ميميرم!

باز گفتم :باباجان غذابد بوده به بدنت نساخته،بالا بیاری خوب می شی!!!

حکایت نظام ما شده حکایت این دوستان .هر از چند گاهی نخاله هایی داخل نظام می شوند که به

 سیستم نظام نمی خورند وجذب وهضم نمی شوند بعد سیستم دفاعی نظام شروع می کند هشدار

دادن آنوقت است که باید اینها را بالا بیاورد ...تف کند.حالا این وسط کلی حالش بد است وحالت تهوع

میگیردو...خوب بلاخره به این راحتی که دفع نمی شونداما دارن دست وپای آخرشان رامی زنند...

نظام ماحالت تهوع داردبالا که بیاورد بهتر می شود.

شرمنده بخاطر جملات بكار رفته در اين قسمت!

ـیک سنت همیشگی خدا اینست که تاریخ تکرار میشود.شاید الان وسط تکرار تاریخیم .

حواسمان باشد اگر جنگ صفین است ما کدام طرفیم.

حواسمان باشد قرآن ها را سر نیزه میکنند.

حواسمان باشد علی قرآن ناطق بود.

حواسمان باشد امام گفت حال افراد ملاك است.

حواسمان باشد طلحه وذبیری هم بودند.

ـقراره فردا بریم نماز جمعه تهران اگه خدا بخواد.

خیلی دوست داره بیادزنگ می زنه به پدرش واجازه میخواد ..نمی دونم چی می شنوه که صورتش

اینجوری درهم می ره.فکر می کنم یادم باشه منم به مامانو بابا بگم دارم میرم! که خود مامان زنگ

میزنه ومیگه دارن میرن تهران واسه دکتره بابا،نماز جمعه هم میرن اگه دوست دارم بیان دنبال من!میگم

 خودم دارم می رم با بچه ها برم بهتره چون بایدبرگردم...

گوشی رو که قط می کنم می بینم داره لب میگزه ،میگه خوش بحالت.

می گم نه خوش به حال تو آدم ها رو به سعیشون میسنجد نه عملشون...

ـچند روز پیش زنگ زده بود که بگه خبر داری ،دارن با بچه های مردم چیکار میکنند.خبر داری تو

مملکتت چه خبره.خبری داری این نظامتون!چیکار می کنه وکلی...خبر همراه با شایعه گفتم :اینجوریام

نیست که تومیگی اینا دیگه دارن شورش رو در میارن آخه راه اعتراض که این نیست عزيز من البته

 خیلی از حرفام شایعه وکذبه..

نمی زاره ادامه بدم ومی گه همتون مثل همید فکر می کردم تو با بقیه فرق داری .چشماتونو

بستین ..اینه خدمت به مردم اینه..صداش هی بلندتر می شه ...وقط کرد.

ـدیروز بهش زنگ زدم سلام که کرد گفت کاری داشتی ؟گفتم مي خواستم صداتو بشنوم که شنیدم

وقط کردم.

ـچند ساعت پیش زنگ زد گفت :بهتره با هم هیچ وقت در این مورد ها حرف نزنیم عقیده هامون مال

خودمون...

گفتم:اینجوری که نمی شه توحرف همه رو گوش می کنی جز منو این معنیه دوستی نیست.تو وقتی به

 من ایمان نداری وقتی حرف من واست ارزش نداره چرا بایدبه ابن دوستی ادامه بدیم...وکلی حرف

طولانی دیگه وآخرش:من نمی گم هرچی من می گم درسته نه .ولی مثلا دانشجوییم هر حرفی رو

نبایدقبول کنیم،نباید احساسی فکر کنیم .حتما حرف دو طرف رو بشنویم... باید با چشم باز وگوش

شنوا ببینیم وبشنویم وزود قضاوت نکنیم... 

 

ـچند روز یش وصیت نامه شهید چمران روبه امام موسی صدر  میخوندم خیلی جالب بود :

"...عشق هدف حيات و محرك زندگي من است. زيباتر از عشق چيزي نديده‌ام و بالاتر از عشق چیزی

نخواسته‌ام. عشق است كه روح مرا به تموج وا مي‌دارد، قلب مرا به جوش مي‌آورد، استعدادهاي نهفته

مرا ظاهر مي‌كند، مرا از خودخواهي وخودبينيي رهاند، دنياي ديگري حس مي‌كنم، در عالم وجود محو

مي‌شوم، احساسي لطيف و قلبي حساس و ديده‌اي زيبابين پيدا مي‌كنم. لرزش يك برگ، نور يك ستاره

دور، موريانه كوچك، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا مي‌ربايند و از اين عالم

به دنياي ديگري مي‌برند … اينها همه و همه از تجليات عشق است …"

یه توصیه کوچیک به دوستان وصیتنامه شهدا رو حتما بخونیدوانشالله بتونیم که عامل باشیم.

ـآن روزها دروازه اي براي شهادت داشتيم اما امروز معبري تنگ. هنوز هم براي شهادت فرصت هست؛ دل

 را بايد صاف كرد."ره بر"

امان از معبر تنگ ودل ناصاف...

ـامان از ذهن  آشفته وپراکنده من،ذهن درد گرفتم...

ـبعضی از دوستان را خیلی وقت است ندیده ام وسراغی هم از یار دیرینه نمی گیرن.دلتنگشانم بسیار.

البته بهتر برای آنها كه اين روزها با من نيستند چون:

افسرده دل افسرده کندانجمنی را...

ـدر بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش ها گر کند خوار مغیلان غم مخور

بازطولانی شدوحرف مانده بسيار است...

ـ علي يارتان...

یا علی مدد

 



 

 

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 توسط سيده زينب |
سلام دوستان.خداقوت.

فکر کردم توی شرایط الان ایران و رویداد ها وحرف وحدیث هاش بد نیست یه نقبی بزنیم به  یکی از سنت ها (قوانین لایتغیر)توی نظام مدیریت اسلامی از دیدگاه قرآن  وببینیم قرآن در مورد این افراد چه حکمی میده:

"اگر منافقان،بیمار دلان وآنان که اخبار وشایعات بی اساس در مدینه پخش می کنند دست از کار خود بر ندارند، تو را بر آنان می شورانیم،سپس جز مدت کوتاهی نمی توانند در کنار تو در شهر بمانند واز همه جا طرد می شوند وهرجا که یافته شوند گرفته خواهند شدوبه سختی به قتل خواهند رسید.این سنت خداوند در اقوام پیشین است وبرای سنت الهی،هیچ گونه تغییری  نخواهی یافت."

آیات۶۰ـ۶۲ سوره احزاب

براساس این آیه ها،سنت همیشه خدا امنیت بخشی وایجاد اقتدار برای حکومت های رحمانی یا اقتباس شده از حکومت رحمانی است.

طبق سنت این گونه افراد باید ریشه کن شوند وگرنه امنیت در جامعه حاکم نشده وهرج ومرج ایجاد می شود ومسامحه در این مورد ضمن این که یک حرکت خلاف سنت الهی است،ستم به مظلومان وشهروندان خواهد بود.

یا علی مدد

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 توسط سيده زينب |
"بازخواني فرمايشات حضرت امام خميني (ره):

* من باز به همه اين آقاياني كه مي‌خواهند نطق كنند و اعلاميه بدهند و نمي‌دانم نامه سرگشاده بفرستند و ازاين مزخرفات، به همه اينها اعلام مي‌كنم كه برگرديد به اسلام، برگرديد به قانون ، برگرديد به قرآن كريم ،‌ بهانه درست نكنيد كه اسباب اين بشود كه شما همه به انزوا كشيده بشويد. من به بسياري از شما علاقه دارم و ميل دارم كه همه به قانون عمل كنند و همه در جاي خود باشند و چنانچه اين‌طور نباشد،‌ مسئله طور ديگر خواهد شد. (صحيفه امام جلد 14 صفحه 415)

*نمي‌شود از شما پذيرفت كه ما قانون را قبول نداريم. غلط مي‌كني قانون را قبول نداري!قانون تو را قبول ندارد نبايد از مردم پذيرفت، از كسي پذيرفت ، ما شوراي نگهبان را قبول نداريم. نمي‌تواني قبول نداشته باشي. مردم راي دادن به اينها ، مردم 16 ميليون تقريبا يا يك قدري بيشتر راي دادن به قانون اساسي. مردم كه به قانون اساسي راي دادند منتظرند كه قانون اساسي اجرا بشود؛ هر کس از هرجا صبح بلند مي‌شود بگويد من شوراي نگهبان را قبول ندارم ،‌ من قانون اساسي را قبول ندارم ،‌من مجلس را قبول ندارم ، من رئيس‌جمهور را قبول ندارم ، من دولت را قبول ندارم. نه ! همه بايد مقيد به اين باشيد كه قانون را بپذيريد ،‌ ولو برخلاف راي شما باشد. بايد بپذيريد، براي اين‌كه ميزان اكثريت است ؛ و تشخيص شوراي نگهبان كه اين مخالف قانون نيست و مخالف اسلام هم نيست ، ميزان است كه همه بايد بپذيريم.
(صحيفه امام جلد 14 صفحه 378)

* اگر يك جايي عمل به قانون شد و يك گروهي در خيابان‌ها برضد اين عمل بخواهند عرض اندام كنند،‌ اين همان معناي ديكتاتوري است كه مكرر گفته‌ام قدم به قدم پيش مي‌رود،‌ اين همان ديكتاتوري است كه به هيتلر مبدل مي‌شود انسان،‌اين همان ديكتاتوري است كه به استالين انسان را مبدل مي‌كند. اگر قانون در يك كشوري عمل نشود ، كساني كه مي‌خواهند قانون را بشكنند اينها ديكتاتوراني هستند كه به صورت اسلامي پيش آمده‌اند يا به صورت آزادي و امثال اين حرفها. اگر همه اين آقايان كه ادعاي اين را مي‌كنند كه ما طرفدار قوانين هستيم ، اين‌ها با هم بنشينند و قانون را باز كنند و تكليف را از روي قانون همه شان معين كنند و بعد هم ملتزم باشند كه اگر قانون برخلاف راي من هم بود من خاضع‌ ام ، اگر بر وفاق هم بود من خاضع‌ام ،ديگر دعوايي پيش نمي‌آيد؛ هياهو پيش نمي‌آيد.
(صحيفه امام جلد 14 صفحه 415)

* قانون معنايش اين است كه{ همه} چيزها {را} به حسب قانون اسلامي ، به حسب قانون كشوري كه منطبق با قوانين اسلام است ، همه را ،‌وظيفه‌اشان را قانون معين كرده‌. بعد از اين كه قانون وظيفه را معين كرد ، هر کس بخواهد كه برخلاف او عمل بكند، اين يك ديكتاتوري است كه حالا به صورت مظلومانه پيش آمده است و بعد به صورت قاهرانه پيش خواهد آمد و بعد اين كشور را به تباهي خواهد كشيد و اين كشور وقتي به تباهي كشيده شد و اين مردم متفرق و مختلف با هم شدند ، اين همان وظيفه اي است كه براي ابرقدرتها بايد انجام بدهد اين آدم انجام داده،‌ ولو خودش نمي فهمد، اگر بفهمد كه ديگر مصيبت بالاتر است،‌لكن خودشان ملتفت نيستند.
(صحيفه امام جلد 14 صفحه 415) "

برگرفته از خبر گزاری فارس

یاعلی مدد


 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 توسط سيده زينب |
شاید آنروز که سهراب نوشت :

"تا شقایق هست زندگی بایدکرد"

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

باید اینجور نوشت:

هر گلی هم باشی ،چه شقایق چه گل پيچك وياس

تانيايد آقا(گل نرگس) زندگي دشوار است...


باران...

روبرویم پنجره ای باز است...

باران میبارد!...

منم وهوس رفتن زیر باران...

تا شاید اشکها را بشوید...

یا به قول سهراب چشمها را...

چشمها را باید شست جور دیگر باید دید...

آیا آن مرد در باران می آید...

مرد بارانی آیا به انتظار برخواستن یارانی...

اللهم ...

عجل...

عجل...

عجل لولیک الفرج...

وبازهم سه نقطه...

تو که بیایی دیگر حرف هایم به ... ختم نمی شود...

مثل جمله ی کامل سال اول که معلم گفت:

آن مرد در باران آمد.

کسی در گوشم زمزمه مي كند : نه آن مرد در باران نمی آید...

آن مرد تا نیاید باران نمی آید...

 


 

        

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم خرداد 1388 توسط سيده زينب |
سلام.از اونجایی که دوستان بسیار به مبحث مدیریت اسلامی  اظهار علاقه مندی کردن!این بحث رو گذاشتم واسه ی بعد امتحانات ترم که دوستان بشینن با فراق بال بخونن.

حالام وقت واسه نوشتن مطلب ندارم فعلا این مطلب رو از زبون دوست عزیزم ققنوس بخونید تا بعد( البته اتفاقیه شبیه همون که واسه ی لبخندودوستان رخ داد):

آزادی بیان ،حقوق فراموش شده ی من وتو!!!کو گوش شنوا؟؟؟

متنی که می خونید حاصل پروازهای یک کبوتر مهاجر ویک ققنوس است که اگر چیز ی از آن جا مانده باشد چیزی اضافه نشده:

با چند تا از دوستان که از طرفدار های موسوی بودن واز عمل کرد دولت ناراضی قرار گذاشتیم یه سری به ستادای کاندیداها بزنیم.به دوستان گفتم بریم از هر دو طرف سوال کنیم واز زبون خودشون بشنویم،اصلا من هم منتقد دولتم.گذشت ومانرفتیم ستادا تا فرجه ها وبچه ها رفتن وموند کله گندشون ودر واقع سر دسته،بهش گفتم میای بریم؟گفت باشه واسه روز یکشنبه ۱۰/۳/۸۸ ساعت ۱۸:۳۰ تو ستاد احمدی نژاد قرار گذاشتیم،همون روز رفتم آشیونه کبوتر مهاجر براش تعریف کردم وگفتم :تو با ما میای ،گفت آره بدم نمی یاد.قرار گذاشتیم با سرویس ۱۷:۱۵بریم شهر(قابل توجه دوستان :دانشگاه وخوابگاه ما کمی تا قسمتی خارج شهر است) گفت :هم کار داره هم بریم یه کم سر به سر بچه های احمدی نژادی بزاریم.آدم علافه دیگه

خلاصه ساعت۱۷:۱۰ همدیگرو دیدیم.مهاجر لباس سر تاپا سبز پوشیده بود که بگه میرحسینیه،منم از دارایی ها تنها خودکار سبزم وگرفتم دستم و راه افتادیم.۱۷:۳۰ رسیدیم جلوی ستاد مرکزی احمدی نژاد البته قسمت خواهران.ستاد اون موقع روز شلوغ نبود ولی با همه ی خلوتی چند تا از پرنده های آشنا بازم اونجا بودند.با چشم وابرو بهشون فهموندیم که ما الان شما رو نمی شناسیم.پشت میز کامپیوتر خانوم جوونی نشسته بود،ازش پرسیدیم سوالای مارو کی جواب میده؟گفت :اطلاعات من کمه ولی اگه می خواید می تونید با کارشنا سای ما صحبت کنید.گفتیم ما همسنیم واطلاعتمون احتمالا در یه سطح ما تا کی صبر کنیم کارشششناستون بیاد؟!گفت اگه بتونم جواب میدم،ندونمم خوب میگم نمی دونم بفرمایید:

با قیافه حق به جانب شروع کردیم به سوال کردن وتا تونستیم هر چی شبهه تا اون موقع مطرح شده بود ونشده بود رو ازش پرسیدیم.کبوتر بنده خدا که مدام با پرنده های آشنا چشم تو چشم می شد خندش گرفته بود وخنده اش رو به صورت تمسخر به در ودیوارستاد پرت می کرد.

اون بنده خدا که حسابی از دست ما دوتا گیر افتاده بود با صدای یه کم لرزون اما قاطع سعی می کرد جواب ما رو بده.

آخرش هم یه جمله گفت که خیلی خوشم اومد گفت:ببین اگه احمدی نژاد برای من آب نیاورد،نون نیاورد  ،برقو گاز نیاورد عزت آورد که دوست دارم به همه بگم ایرانیم وبه احمدی نژاد رای میدم.(سادات:اینجای نوشته ی ققنوس وکه می خوندم یاد حرف آقای  کرباسجی افتادم توی فیلم انتخاباتی آقای کروبی که گفت مردم ما عزتشون به اینه که شکمشون سیر باشه؟خوب شدنمردیم و معنی عزتم فهمیدیم)خلاصه که وقتی گفت زنگ زدیم که کارشناسمون بیاد .کبوتر تا فهمید کارشناس آشناست گفت خوب معلومه که ما دو تا دانشجو نمی تونیم جواب کارشناستونو بدیم،آخرشم مثل همیه ی اینجور افراد گفتیم قانع نشدیمو بحث رو تموم کردیم.به پیشنهاد کبوتر قبل از رفتن راستشو به مسئول ستاد خواهران گفتیم وگفتیم بگید بچه هاتون احساساتی نشند اگه با منطق پیش برن مطمئن باشن که حریف کم میاره، هزینه اش فقط کمی تلاش برای کسب اطلاعاته.مسئول ستاد کلی از ما تشکر کرد(سادات:دستش درد نکنه کلی تحویلمون گرفت اونم با اون گندی که زده بودیم)وقتی داشتیم می رفتیم اون خانم جوون که فکر می کرد طرفدار میرحسینیم ازمون تشکر کرد وگفت اگه می موندید کارشناسمون می تونست جواب سوالاتتونو بده،گفتیم برمی گردیم که البته کبوتر پرید ورفت ودنباله آب ودونه واسه لونه.

ساعت ۶:۳۰دوست میرحسینیم رو دیدم ورفتیم ستاداحمدی نژاد وبا هم قرار گذاشتیم که حسابی بکوبیم،آقایی بود که بهش می گفتن سید قرار شد جوابمونو  بده،تا اونجایی که می تونستیم ایراد گرفتیم حتی از در ودیوار ستاد وسید هم خداییش با کلی طمانینه جوابمونو داد.فکر نکنید چون طرفشم می گم اینو دوستم میگفت.

کارمون که تو ستاد احمدی نژاد تموم شد راه افتادیم طرف ستاد موسوی از کبوتر مهاجرم خبری نبود،کدوم مهاجری یه جا آروم می گیره که کبوتر ما بگیره؟!وارد ستاد که شدیم ناخودآگاه یاد پارتیا افتادم بسم ا.. گفتم و رفتم جلو.وقتی گفتم سوالامونو باید از کی بپرسیم:فرستادنمون طبقه ی بالاتوی یه اتاق :از کسی که تو اتاق بود پرسیدیم سوالامون رو جواب میدید ؟گفت آره.جوون بود تقریبا همسن وسال همون دختر احمدی نژادی البته با تیپی کاملا متفاوت.هنوز حرف نزده بودیم که پرسید به کی می خواید رای بدید،گفتم تو مرحله ی تحقیقیم(چیه توقع داشتید چی بگم؟)اون هم رفت یه بروشور ازآقای موسوی آورد که بخونیم.در حین مطالعه کبوتر زنگ زد وگفت قصد بازگشت به آشیونه روداره،پرسید کجایی؟گفتم ستاد سید،بعد از این که اعلام آخرین ساعت حرکت سرویسو کرد گفت که میاد اونجا ببینه چه خبره ،فقط برم دنبالش.خوشحال شدم که داره میا د بلاخره یکی دوتاپیرهن بیشتر از من پاره کرده بود واطلاعاتش بیشتر بود.وقتی دیدمش گفت خسته ام.اصلا حوصله ی اینجا اونم با این همه صدای دوبس دوبس رو ندارم .گفتم پس چه کار میکنی؟گفت به شرطی میام که خودت حرف بزنی.گفتم:باشه.

رفتیم داخل دیدیم بحث داغ گشت ارشاده.دوستم پرسیده بود که آیا گشت ارشاد در حیطه ی وظایف رئیس جمهوریه؟دخترک هم جواب داد که آره....

کبوتر برخلاف چبزی که گفته بود نتونست ساکت بمونه وگفت که اصلا این طور نیست گشت ارشاد زیر نظر نیروی انتظامیه که حتی خود احمدی نژاد هم به شیوه اش انتقاد داشته،گفتم:اصلا نظرتون راجع به اینکه آقای موسوی تو دوران نخست وزیریشون طرحی داشتندکه  به افراد بد حجاب حتی گواهینامه هم ندید وموهای پسرا از حد متعارف بلندتر نباشه و...چیه؟

این قضیه رو که پیچوندو گفت حتی کروبی و رضایی هم گفتن که گشت ارشادو بر می دارن.کبوتر گفت:سوال مارو که جواب ندادید،خوب اونام لابد نمی دونن این تو حیطه ی وظایفشون نیست!!!راستی مردم ما مشکل اساسی ومهمشون گشت ارشاده که اینقدر ایشون روش مانور می دن؟(همینجوری که ما بحث می کردیم به تعداد نفراتی که میومدن تو اتاق و پاسخ گوی !!ما بودن اضافه میشد.)

.

.

مداوما توی بحث مجبور بودم بهشون تذکر بدم که بحث رو منحرف نکنند،کار رسید به سیاست خارجی وکنفرنس دوربن

یکیشون گفت دشمنای امام علی  بهش احترام می ذاشتنو همه دوستش داشتن وبا دشمنانش برخورد نمی کرده.کبوتر گفت اصلااینجور نیست امام جاذبه ودافعه داشتن برید تاریخ بخونیدببینید با اون کسایی که عناد داشتن با اسلام، با ظالم،با کسی حق کسی رو می خورده چی جوری برخورد میکردن.(سادات:وسط حرف فهمیدم یکی بالای سرم ایستاده همش انتظار یه ضربه از بالا سرم رو داشتم،حقیقتا اصلا آمادگی واسه شهادت رو نداشتم،البته خوب اگه لیاقت باشه دیگه نمی شه کاریش کرد)

خیلی حرفا شد همون چیزایی که روزی هزار بار دور برتون می شنوید با همون جوابها فقط فرق این بود که کسی به حرفای ما گوش نمی کرد فقط صحبت های خودشون رو آماده می کردند...کم کم جمع سه نفره ی ما شد ۲ نفر وجمع ۱ نفره اونا شد ۸ نفرو من دیگه صدای بغ بغوی کبوتر رو نمی شنیدم صداش پشت فریادای اونا گم شده بود.آنچنان سرمون داد می زدن که مدام مجبور بودیم بهشون بگیم آروم باشن.

کبوتر گفت چطوره از اقتصاد بگیم برنامه ی اقتصادی آقای موسوی چیه؟که یکیشون گفت ما حق نداریم در این مورد حرف بزنیم چون اصلا ما در این حد نیستیم و...

گفتیم در حد خودمون حرف میزنیم قبول نکردند !!!!!باز بحث برگشت به دوربون:

گفتن چطوره اگه به سمت رئیس جمهور ما گوجه پرت کنند بد نیست!ولی کفش پرت کردن سمت بوش ایراد داره وهو ش می کنید؟

کبوتر گفت مهم اینه که اون کفشو کی پرت کرده،گوجه رو کی؟اون کفش رو یه عراقی پرت کرد که آمریکایی ها براش به اصطلاح دموکراسی برده بودن یه مظلوم،گوجه رو یه اسرائیلی ؟!!(نازی اسرائیلی هام مظلومند ودارند از دست این ظالمای فلسطینی می کشند)همین جا رسیدیم که یکی از اون جمع ۱+۷ برگشتو گفت:عراقی مظلوم؟!اون عراقی ها حقشونه که یکی مثل صدام بالا سرشون باشه،مگه آمریکایی چی کارشون کردن غیره اینه که نجاتشون دادن؟ به اینجا که رسید پا شدم وگفتم من جوابمو گرفتم،بریم.

ساعت ۲۰:۲۵ بود وداشتیم آخرین سرویس رو از دست می دادیم که دیدیم یه بابا بزرگی اومده دنباله علت بلوا می گرده مام که فکر می کردیم منجی پیدا کردیم .رفتیم طرفش.گفتم :ما اومده بودیم چند تا سوال بپرسیم؟گفت پس چرا اینقدر سر وصدا راه انداختید؟

کبوتر گفت ببین حاج آقا!!!!به نظرتون من دروغ می گم؟گفت نه اصلا.

گفت ما دونفریم که اومدیم دوتا سوال بپرسیم ولی بچه هاتون ۸ نفری اومدن .ما از شما یه نماینده خواستیم ...اونوقت می گید ما بلوا راه انداختیم؟

گفت:شما حق ندارید اینجوری حرف بزنید بچه های ما اصلا اینجوری نیستند شمایید که اومدید اینجا رو بهم بریزید.گفتیم خیلی ممنون معنی زنده باد مخالف من رو هم فهمیدیم وراه افتادیم که بریم.پشتمون گفت از اولش هم معلوم بود واسه چی اومدید اینجا...البته شاید هم حق داشتند چون باور نداشتن آدم به تیپ مام می تونند یکی از طرفداراشون باشن حتی اگه سرتا پا سبز بپوشن مثلا چادر سبز...

بعدا فهمیدم دوستم رفته بوده دنبال این آقا که مسئول ستاد بوده وگفته یکی رو بزار پشت میز که یه چیزی حالیش باشه ودر ضمن بچه های ستادتون  رو سر دو تا از دوستای من خراب نکنید.

بحث اون شب اصلا مهم نبود،مهم نبود که اون شب وشبهای دگر هم به چه مقدساتیمون توهین کردند،آب دیده شدیم. مهم این بود که به دوستم ثابت شد هر گردی گردو نیست مهم اینه که امثال اون با دید باز همه چیز رو ببیند وانتخاب کنند نه بر اساس شنیده ها وتبلیغات.

جالب اینجاست که دوستم هر جا می شینه این قضیه رو مثل نقل ونبات پخش می کنه.

یه نکته دیگم می خوام بگم ما دلایلمون خیلی محکمتر از اوناست فقط کافیه اسیر جنگ روانی سبز پوشها نشیم.

بعد از ماجرای اون شب نمی دونم چرا یاد این حرف شهید آوینی افتادم:"دوست من می دانم چه می کشی می دانم؛اما تو در دامنه ی آتش فشان منزل گرفته ای باید بدانی که چگونه می توان زیر فوران آتش زیست. ما را خداوند برای زیستنی چنین به زمین آورده است چرا که مرغ عشق،ققنوس است که در آتش می زید،نه آن که رنگین کمان می پوشد ودر بوستان های عافیت شکر می خوردوشکر شکنی می کند. مگر سوخته وسوخته جانی را جز از بازار آتش می توان خرید؟!"

وبه رسم کبوتر مهاجر :یاعلی مدد

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 توسط سيده زينب |
سلام دوستان.قبل از هر چیز تسلیت ویژه منو برای شهادت مادر خوبان و سرور همه ی زنان عالم حضرت فاطمه زهرا(س) پذیرا باشید.وبه امید روزی که منجی دو عالم انتقام مادرش رو از تمامی ظالمین وبدخواهان خواهد گرفت ...

شاید بهتر باشه قبل از این که به اصل مبحث مدیریت اسلامی بپردازیم.به چرایی وضرورت این بحث بپردازیم.متاسفانه کشور ما از نظر بحث مدیریت ضعیفه وتازه چند سالیه که رشته های مدیریتی مورد عنایت ولطف واقع شدند وحالا همین رشته ها چه تو سطح تئوری وچه بحث اجرایی بهره ی چندانی از مدیریت اسلامی نبردند،ببخشید اشتباه گفتم اصلا بهره نبردند.اگه توی یکی از رشته های مدیریت درس می خونید مطمئنامداوما مواجهید با نظریات "تیلور"،"مزلو"،"التون مایو"و...

مطمئن باشید یه دونه هم قال امام صادق(ع)وامام علی  (ع)و.. ویا حتی یک آیه تفسیر شده به گوشتون نمی خوره.مگه تو یه درس ۳ واحدی به نام مدیریت اسلامی که حقیقتا بین اون همه واحد گمه وغریب وتازه اون هم چندان واردمباحث اجرایی و عملی نمی شه ومشکل عمدش اینه که کتاب کاملا جامع وخوبی در این مورد واسه تدریس وجود نداره البته فکر کنم این مشکل اغلب علوم انسانیه.شنیدم که موسسه امام خمینی هم که داره روی همین قضایا تو علوم انسانی کار میکنه توی مبحث مدیریت چندان قوی نیست واز رشته های دیگه عقبه.حالا همین مباحث تا چه حد وارد حیطه اجرایی میشن !؟...والله اعلم.

ببینید ما توی ساختار مدیریتی اسلامی ۳ قسمت داریم،

۱.فلسفه

۲.ارزش ها ومرام ها

۳.احکام وقوانین

که برای داشتن مدیریت اسلامی  باید به همین ترتیب گفته شده عمل بشه،یعنی اول باید فلسفه مدیریت بر اساس اسلام به طور کامل بررسی بشه .بعد مرام نامه ها وارزشها به طور کامل چیده بشن ودر آخر وارد حیطه ی احکام و قوانین بشیم.

توی کشور ما این قاعده دقیقا برعکسه.یعنی اینکه مااحکام وقوانین اسلامی چیده شده رو داریم وارزش ها ومرام نامه ها رو وا.. نمی دونم شاید بعضی از سازمانا داشته باشند؟!؟!ولی این آخریه یعنی همون اولیه، فلسفه ی اسلامی رو ما که ندیدیم.شما دیدید ما رم خبر کنید.

یعنی ما احکام اسلامی مون رو بر اساس فلسفه ی غرب اجرا می کنیم واینه مشکل کار ما.قبول ندارید یه سری به سیستم بانکداری ها وغیره وغیره تو کشور بزنید.

بعد از رحلت امام خمینی یه موج تدریجی وفزاینده از طرف یه عده ی خاص در مخالفت با مباحث مدیریت اسلامی شکل گرفت والان به اوج خوذش رسیده.این مخالفت،بر مبنای دیدگاه وبرداشت خاصی از دینه:"دین مربوط به امور شخصی انسان هاست،از ارتباط انسان با خدا سخن می گوید و به حل معما های حیات ومرگ می پردازد واز آن نباید انتظار پاسخ گویی به بسیاری از معضلات بشری را داشت...ارزش های اخلاقی جنبه ی فرا دینی دارد و لازم نیست که باید ها ونبایدهای اخلاقی از دین گرفته شود....تدبیر امور بشر با عقل است نه دین.."طرفداران این نظریه وقتی با اسلام رودررو می شن ،نظریه "دین حداقلی" رو مطرح می کنندو برای این که بتونند این نظریه رو ثابت کنند بعضی از اصول ومبانی اسلامی  رو خدشه دارکرده اند وخواهند کرد.

از جمله این افراد میشه: مهدی حائری تهرانی،مجتهد شبستری،مهندس بازرگان،عبد الکریم سروش و.. رو نام برد.

اما بعد،نظر صاحب نظران دینی در مورد اسلام وحیطه اش:

اسلام دارای فرهنگ وتمدن اصیل،حیات،بالندگی وانعطاف است.اسلام دارای دستگاهیه کاملا پویابا نظام جذب،گوارش وپالایش.ومی تونه توی هر زمانی از علوم ومعارف بشری تغذیه کنه،اون رو پالایش کنه وبه مردمی که تابع این تمدنن به عنوان یک قانون(حق یا تکلیف) عرضه کنه.

این تمدن از اصول ارزشی تشکیل شده که ثابتند ولایتغیر،مبتنی بر فطرت.اسلام میتونه برای همه عصرها ونسل ها قانون ارائه بده.

فرایندشم اینجوریه که مثلا از علم اقتصاد که یک محصول بشره تغذیه کنه واون رو در چارچوب خودش بسنجه وتعدیل وترمیم کنه وپارادایم اقتصادی یا دکترین اقتصادی اسلام رو عرضه کنه.

و همینجوریه برای علم مدیریت که میشه اسمش رو"پارادایم مدیریت در اسلام"قرار داد.

ظهور انقلاب اسلامی لزوما بحث مدیریت رو در پی داره واصولا حکومت که بدونه مدیریت نمی شه،می شه؟!ون چیزی هم که مسلمه نمی شه حکومت دینی رو با مدیریت غیر دینی هدایت کردو بسیار احتیاج داریم به مدیرانی که دارای  دو اصل اخلاق اسلامی ودانش مدیریت به هم باشند.

برای این که بتونیم به اهداف انقلاب عزیز اسلامی مون برسیم واگه می خوایم  پیشرفت و توسعه ی همه جانبه کشور رو داشته باشیم بایدبحث مدیریت اسلامی رو جدی تر پیگیری کنیم انشاالله...

فعلا دارن سایت دانشگاه مونو تعطیل می کنند ،ادامه ی این مبحث باشه انشاالله برای یه وقت دیگه وتا اون موقع امیدوارم منو از نظرات خوبتون بی بهره نذارید(لطفا).

یا علی مدد.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم خرداد 1388 توسط سيده زينب |
سلام.به دلیل کمبود وقت،کار زیاد!عدم دسترسی به اینترنت...وهزار بهونه ی دیگه ای که میشه آورد ولی من چون خیلی با صداقتمو با اخلاق نمیارم!تا حالا نتونستم این وبلاگ رو اونجور که دوست دارم به روز کنم.راستشو بخواید اگه بخاطر طرح nps نبود تا حالا عمرش به پایان رسیده بود.به هر حال بخاطر اینکه این وبلاگ هم یه هدفی واسه خودش داشته باشه در نظر است که توی این وب مطالبی راجع مدیریت اسلامی نوشته بشه چیزی که چند وقتی ذهن من رو بخودش مشغول کرده.انشالله بتونم اونجور که باید ادامه بدم. وشرمنده دوستانی که لطف دارن وبه من سر می زنن نشم کما این که تا حالاش شدم.اگه این نشه فکر کنم هر چند وقت یک بار چند بیت شعری،آگهی ترحیمی،تبریک و..توی این وبلاگ ببینید وحسابی از دست کسی که اسم خودش رو گذاشته نخبه حرص بخورید...

فعلااین شعرو داشته باشیدتابعد(الان حرص نخورید بابا جان.زود ه هنوز ،فرصت بدید وقت واسه حرص خوردن زیاد دارید فعلا این رو بخونید):

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مساله دوری وعشق

وسکوت تو جواب همه ی مساله هاست.

 

ودر آخر:الهی هب لی كمال الانقطاع الیك

یا علی مدد

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم خرداد 1388 توسط سيده زينب |

 

 به یاد او که همین روزها.... در روزهای قشنگ بهاری پر کشید وما را گذاشت در حسرت دیدارش به یاد

 او که:

 بزرگ بود

     واز اهالي امروز بود

    وبا تمام افق هاي باز نسبت داشت

    ولحن آب وزمين را چه خوب مي فهميد .

    صداش  ،  به شکل حزن پريشان واقعيت بود

    و پلک هاش

    مسير نبض عناصر را  ، به ما نشان مي داد .

    ودست هاش  هواي صاف سخاوت را  ورق زد

    ومهرباني را به سمت ما کوچاند .

    به شکل خلوت خود بود

    وعاشقانه ترين انحناي وقت خودش را

    براي آينه تفسير کرد

    و او به شيوه ي باران ، پر از طراوت تکرار بود

    واو به سبک درخت

    ميان عافيت نور منتشر مي شد .

    هميشه کودکي باد را صدا مي کرد .

    هميشه رشته ي صحبت را

    به چفت آب گره مي زد

    براي ما يک شب ، سجود سبز محبت را

    چنان صريح ادا کرد

    که ما به عاطفه ي سطح خاک دست کشيديم

    ومثل لهجه ي يک سطل آب ، تازه شديم  ، وبارها ديديم

    که با چقدر سبد ، براي چيدن يک خوشه بشارت رفت

و نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

 و رفت تا لب صبح و پشت حوصله نورها دراز کشید .

هیچ  فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم ...

 خدایش بیامرزد...

نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 توسط سيده زينب |
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 توسط سيده زينب |
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 توسط سيده زينب |

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 توسط سيده زينب |
Blog Skin